تبلیغات
یا علی مدد - قطار هستی

یا علی مدد

من درد در رگانم حسرت در استخوانم و چیزی نظیر آتش در جانم...

قطار هستی
ما میدونیم که از عالم زر به این زمین اومدیم و حالا در اینجا چند وقتی رو هستیم و باز قراره حرکت کنیم به سمت ایستگاه بعدی ، البته همه این مسافرت ها با یک تشبیح از قطار صورت میگیره .
یک قطار از عالم زر هر روز به زمین میاد عده ای مسافر رو در زمین خاکی که اولین ایستگاهه این قطاره پیاده میکنه و عده ای دیگه رو سوار میکنه تا به ایستگاه بعدی ببره . ایستگاه بعدی بعضی ها میگن برزخه ، بعضی میگن اومدن دوباره به این دنیاست و بعضی هم میگن رفتن به جهان اثیری و علی هستش ، مهم اینه ما الان در کدام ایستگاه هستیم ، کاری با قبل و بعدش نداریم .

مسافر قطار هستی روح ها هستند . روح هایی که به زمین خاکی میان تا اولین مرتبه ی خودشون رو تجربه کنند ، روح هایی که سفر رو اغاز کردن و زندگی رو شروع کردند دیگر هیچ فنایی نخواهند داشت و به هر قیمتی شده باید تا ایستگاه آخر پیش برن تا به کمال حقیقی که مقصود اونهاست برسند .
من در سال ۱۳۶۸ بلیط رو در عالم زر بهم دادن و به این دنیا اومدم ، شما ها هم هر کدوم در سالی و در روزی این بلیط به شما داده شد . ما همه اومدیم تا زندگی بی پایان خود را که هیچ فنایی نداره شروع کنیم ، فنایی نداره و پیش به کمال میبره .

سفر اول ما از عالم زر سفر طولانی بود و چون ما نمیدونستیم که این بلیط رو کی به ما داده و دنیای بیرون چه شکلیه و اصلا چی هست در ایستگاه زمین این قطار ترمزی زد و به ما مسافر ها گفت تا چند روزی رو در این ایستگاه استراحت کنید .
پا به زمین که گذاشتیم مدیران قطار به ما گفتند برید و دنبال گوهر خود بگردید ، هر کدام از شما در روی زمین گوهری دارید که باید اون رو پیدا کنید و بشناسید و درکش کنید ، هر کدام از شما یک مهلتی دارید و وقتی مهلت شما تموم شد ما شما رو با خود میبریم .

ما وقتی به زمین اومدیم انقدر که این دنیای مدرن زمان ما زرق و برق داشت ، انقدر که چیزهای جالب و دوست داشتنی و جذاب توش بود هر کدوم از ما به گوشه ای رفتیم و چرخیدیم و چرخیدیم و اکثر ما کلا یادمون رفت که مدیران قطار به ما چی گفتن و از گوهری حرف زدند . ما در این عالم چرخیدیم ، اکثر ما به جای گوهر سراغ چوب و سنگ و چیزهای دیگه رفتیم . عده ای رفتیم و با گیتار عشقمون انس گرفتیم ، عده ای با سنگ تراش شدن ، عده ای رفتن عاشق آهن پاره ها شدیم ، آهن هایی مثل اتومبیل های روز ، عده ای روز و شب فکرشون خوش تیپ پودن و زدن عطر های آنچنانی و خرج کردن برای مارک شد ، عده ای هم خودشون رو در شهوت و مردن و له له زدن و خراب شدن برای یک لحظه لذت زود گذر خرج کردن ، به همه ی ما فرصتی داده شد اما همه ما خودمون رو سر گشته و خراب سنگ ها و چوب ها و آهن ها کردیم ، صبح تا شب زحمت کشیدیم تا آهن بخریم و بفروشیم و با اون بریم چوب بخریم و هی این ها رو تکرار کنیم .

عده ای هم دم قلیون و سیگار و اینها شدیم. به قول مولانا ما هی داریم خاک بازی میکنیم یک مشت خاک میدیم و مشتی خاک میگیریم در صورتی که خودمون فکر میکنیم طلا و جان رد و بدل کردیم.

ما اینجا دنبال هر چیزی گشتیم ، واسه دیدن شهر ها ساعت ها سفر کردیم ، واسه دیدن سریالها ساعت ها وقت گذاشتیم ، واسه ساختن خونه ای سالها خون و دل خوردیم ، واسه رسیدن به مدرکی و مقامی هر کاری کردیم ، تقلب ها کردیم ، حق هایی رو خوردیم ، اما یک چیز و فراموش کردیم که ما بازی با سنگ و چوب میکنیم و همه این سنگ و چوب ها تو همین دنیا باقی میمونه و ما تنها یک مسافر هستیم که هر لحظه امکان داره قطار اسم ما رو برای رفتن صدا بزنه ، و وای به روزی که صدا زده بشیم اما گوهر رو پیدا نکرده باشیم .

ما نباید یک چیز رو فراموش کنیم ، که سنگ و چوب و آهن نیاز ما هست و ما به این ها نیاز داریم و باید هم باشند در کنار ما اما اصل و علت وجود ما در این دنیا نیستند ، علت وجود ما داره کم کم فراموش میشه که چی بوده و ما به چه علت در این دنیا هستیم .

ما باید اون گوهر رو بشناسیم و پیداش کنیم و درکش کنیم ، چون اون گوهر ارزشش از همه ی عوالم خدا بالاتره اما جدا از خدا نیست و بالاتر از خدا هم نیست ، چون تمام آفرینش برای اون گوهر ساخته شده .

اون گوهر رو من و تو داریم ، اون گوهر با بازی با چوب و سنگ به دست نمیاد.
پس تو باید اون گوهر رو پیدا کنی ،حالا به هر طریقی که شده .
اول با ملایمت ، بعد باز هم با ملایمت ، بعد با تذکر ، بعد با هشدار ، بعد با گوش زد و ……. بعد با کشت و کشتار . به چه علت ؟ چون گوهری در دل داری که بهاش از هر چیزی که فکر میکنی و دیدی و شناختی بیشتره ، پس باید ارزشش رو بدونی ، و از همه مهم تر جان رو با جسم اشتباه نگیری، جان تو سم تو نیست ، جسم تو لباس تو در این دنیاست و فانی شوندست ، روح تو جان توست و فانی نیست و گوهر تو چیزی که مربوط به روحته و علت وجودت . اما خودت باید پیداش کنی ، چطوریشم میدونی ، یکم همت میخواد و شناخت .


نوشته شده در سه شنبه 4 آذر 1393 ساعت 10:41 ب.ظ توسط کریمی نظرات | |


آخرین مطالب
» بازگشت دوباره
» زنده
» لحظه ها
» شعار
» سلطان قلب...
» بدتر از تنهایی
» خاموش
» شروع دوباره
» نیمه ی ....
» کیک مشترک
» من اما با تو زیستم
» مرا بخوان
» فکر
» شبیه
» از من مرنج

Design By : RoozGozar.com